تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers هنگامه

رمز ایمیلا


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:8 نويسنده هنگامه |
گیر کردن خیلی سخته

هیشکی گیر نیفته کاش

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:57 نويسنده هنگامه |

ادامه داستان هنگامه  در مسافرت:

آدرس خونشونو یه جوری از خواهر فرهاد گرفتم

خواهر فرهاد کلا آدم زرنگیه

اون موقع 20 سالش بود

هیچ وقت یه حرفشو یادم نمیره


اومد جلو  و کامل نزدیک صورتم  ،طوری که نفسش خورد تو صورتم 

بهم گفت اینقدر با چشمات  ملت و آتیش نزن

همین چند وقت پیش وقتی منو کشف کرده بودن

به فرهاد گفته بود همون دختره چشم درشته روشنه ؟

نمیدونم حسش به من چیه واقعا !

بگذریم!

اون جایی که فریده (خواهر فرهاد)اسم برد رو میشناختم

نزدیک خونه برادرم بود 

یادمه اون روز با فریده سوسیس و تخم مرغ خوردیم

یادمه نگاه کردمو منتظر شدم فرهاد بیاد

چقدر بیخودی نشستم که بیاد

...............................

اون موقع علی و دوستش همش دورو برم میپلکیدن

همه شک کرده بودن

و این مسئله برای من خیلی بد بود

چون پدرم قبلا توضیح داده بود

که خانواده مادرت دنبال آتو هستن

داشتم ازشون کلافه میشدم

یه عده دخترو پسر بودن که همیشه با هم پاسور بازی میکردن

و منو فرهاد ..........دو گوشه جدا میشستیم 

پسره ی ترسو......

روز آخر بلاخره با هم بازی کردیم

یه بازی مثل هفت سنگ

چند بار توپو گرفت محکم تشویقش کردم 

یادمه خاله ش کنارم بود .لبخند میزد بهم .


دختر پسرا اونور داشتم ورق بازی میکردن

منو فرهاد بلاخره هم بازی شدیم 

یادمه بهم نگاه میکرد

از اینکه تشویقش کردم ذوق کرد 

یهو خراب کرد سوخت .بازم تشویقش کردم .

آخه چقدر یه آدم میتونه نفهم باشه ؟

فرهاد چرا ؟

اینا رو مینویسم داغون میشم 

نمیتونم...........

+ تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:21 نويسنده هنگامه |

من یاغی تر از آنم که جامعه ی عشقم را مدنی کنم


پس هر غلطی دوست دارم می کنم !


+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 15:8 نويسنده هنگامه |
هر کاری میکنم آدم نمیشی!

فقط یه راه مونده !

سیب لب هامو بخور!

+ تاريخ دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 16:13 نويسنده هنگامه |
چقدر دلم برات تنگ شده بود

داشتم دق میکردم

به قول بابا درک سه مرحله داره

کاش دلتنگی منو درک کنی


 اگه بخوام توضیح بدم مثل خوابی که دیدی من دارم میرم و آشفته بودی

میدونم اگه ازم بیخبر باشی همینجوری میشی

حتی اگه بدونی من کجام شاید 4-5 ساعت دووم بیاری

مطمئنم تو هم بعد 8 ساعت آشفته میشی

فکر میکنی یه چیزی رو گم کردی

حالا بد جنس بشم ؟:d

آره آقا فرهاد؟میخوای مرحله سوم دلتنگی رو ببینی؟

بد جنس بشم ؟(آیکن زبون )

+ تاريخ جمعه دوم دی 1390ساعت 9:7 نويسنده هنگامه |
برای تو که یادت میره من قدرتو میدونم


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 19:28 نويسنده هنگامه |
واقعا چقدر یه آدم میتونه دهن لق باشه؟

بازم فضولی کرد و یه نشونه از من پیدا کرد

رفت گذاشت کف دست خواهر فرهاد

اونم که واسه من همه چیز دان شده

نمیدونم دیگه دنبال چیه؟

میدونه فرهاد تحت هیچ شرایطی از من دست نمیکشه 

کاملا هم منو میشناسه

چی میخواد نمیدونم

فقط حالم از موزی بازیاش و اینکه میره به همه میگه به هم میخوره


+ تاريخ شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:11 نويسنده هنگامه |
سلام

من خوبم .اوضاع کماکان شبیه قبله

دو تا هم خونه  در یک خانه و اتاق های جدا

و یک زن و شوهر جدا از هم و عاشق هم

کلا دنیا عجیبه

13 اسفند سالگرد روزیه که فرهاد بعد 9 سال حرف دلشو بهم زد

چقدر زود گذشت چند سال


+ تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 13:11 نويسنده هنگامه |
یادته فیلم love stoty رو برام ریختی تو سیستمم؟

کاش سال های پیش یه کلام حرف میزدی

داشتم فکر میکردم

اگه این مشکل نبود واقعا دنیا ظرفیت خوشبختیمونو نداشت

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 9:43 نويسنده هنگامه |